تبليغاتX
روتو کم کن بی حیا


داستان از یک روز سرد و زمستانی در اواخر اسفند ماه شروع شد
با آمدن بهار آرزوهای من همچون برف ذوب شدن
منی که تنها برگ امید درخت زندگیم با وجود بهاری او جان گرفته بود
اما افسوس که زمستانی سرد  بین وجود پاییزی من و وجود بهاری او قرار داشت
تقدیر همچون بادی بر من بوسه زد و به من نوید جدایی از درخت امیدم را داد
من در اوج امید و جوانی آرزوهایم را بر باد رفته می دیدم
و از تقدیری که برای من در روزهای جدید رقم خورده بود می ترسیدم
تقدیر مرا از درخت آرزوهایم جدا کرد و مرا با یاد روزهای گذشته تنها گذاشت
نبود او مرا اسیر تنهایی خود ساخت ولی از خدای آسمانها او را می خواستم
همیشه یاد او با من است و نبود او تنها غم دل من
امید به تکرار روزهای خوش گذشته تنها امید زندیگی من است
باشد که رزوی برسد تا این دل خسته امید از دست رفته خود را باز یابد
یاد روزهای با تو بودن یا د روزهایی که درخت امید من عاشقم بود بخیر
سهم من از این انتظار چه بود ؟ آه چیزی جز به خاطره سپرده شدن و فراموشی نبود
سهم من چیزی جز عاشق شدن در کودکی اونم عاشق بادی خطر ناک نبود آه مگر می شد این عشق حقیقت باشد
ولی به امید روزهای تازه تو زندگی دوباره نفس می کشم نفس عمیق می کشم
تا بادی تازه تا بادی مالیم به اعماق ریه های من برود و تا آخر عمرم هماره من باشد
چه خوب این باد خیلی زود تر از آن که فکرش رو می کردم به طرف من وزید
از تو ای خدا ازتو ای کسی که این باد را به طرف من راهنمایی کردی تشکر می کنم
و سعی می کنم تا آخر عمر این باد رو از سینه ی خود به بیرون هدایت نکنم
تا لحظه های آخر عمر تا لحظه های آخر عمر تا لحظه های آخر عمر

از تمامی دوستان تشکر می کنم فعلا وب رو تعطیل کردیم تا به امید روزهایی که دوباره با هم و در کنار یکدیگر این بار با شادی  و خوشی باشیم

نوشته شده در ساعت توسط عطا |